تبليغاتX
آشنایی با تفکرات دکتر علی شریعتی
زندگي يعني ايمان ، هنر ، دوست داشتن و آزادي

به نام آنکه همه دوستش داریم...

 

در اینجا نپندارید که می خواهم تیپ زنان متجدد را در برابر این تیپ زنان متقدم بگذارم و به این

 دلیل که این تیپ معمولا و در قیاس با آن تیپ در استعمال مواد و مصالح آرایش و آویزان کردن

زیور آلات سنگین وزن و سنگین قیمت، حرص جنون آمیز و خودنمایی مرض گونه ندارد، توالت

 تند نمی کند و خود نمایی جواهراتی ندارد، می خواهم نتیجه بگیرم که این تیپ متجدد پیشرفته

است و از نظر کمال انسانی و زیبایی های ذاتی و شخصی برجسته، عقده خودنمایی ندارد، به این

 ظواهر اعتباری و شاخصه های بیرونی نیازمند نیست، هرگز ! اینکه زن متجدد، از بستن افراطی

 طلاآلات بدش می آید و توالت تند را خوش ندارد، بلکه بیشتر دوست دارد توالت مات کند و رنگ

 پریده جلوه نماید بخاطر سادگی اخلاقی و بیزاری از خودنمایی و بی نیازی نیست بلکه اینجا بحث

بر سر یک اختلاف ذوقی است و تفاوت در زیبایی و تغییر ملاک های زیبایی شناسی در تیپ زن.

مساله این است که زن متجدد درست مثل زن متقدم است. هر دو پوچ و هر دو در برابر تیپ زن

 کمال یافته و با فضیلت عقده دار حقارت و هر دو در دلهره بی نام و نشانی و دیوانه وار و زشت

و بیمارگونه در تلاش خودنمایی های ناشیانه و عجولانه و هر دو برای جبران کمبود ارزشهای

 انسانی شخص و شخصیت خویش، بدنبال استخدام وسایل و استعمال مظاهر جلب کننده و جبران

 کننده و در جای خالی کرامت و ارزش و هنر وزیبایی و جاذبه انسانی و سرمایه اندیشه و روح،

 نشاندن علائم و ظواهر و سمبل ها و نشانه ها و رمزها و ابزار و آلات و اطوار و حالاتی که به

 دلالت خارجی بتواند در اذهان جانشین آن ارزشهای ذاتی و فضیلت های انسانی ئی شود که زن

 اشرافیت قدیم و اشرافیت جدید از نداشتن آن رنج می برد و بگونه بسیار ناشیانه و دستپاچگی های

 ابلهانه و مهوع و افراط کاری های زشت می کوشد تا کتمان کند. این هر دور تیپ از یک نوع

 کمبودهایی رنج می برند و رنجشان ناشی از تضادی است که میان حیثیت یا وجود انسانی با

لذات شان ایجاد شده است. وجود ذاتی شان پوچی مطلق، بی هیچ اصالتی، ارزش فکری یا

 احساسی یا علمی یا هنری یا اجتماعی و یا حتی اخلاقی.نمی اندیشند چون تیپ زن سنتی ما

تحصیل نمی کند حتی جو فکری مذهبی هم ندارد، کار نمی کند چون تیپ زن ستنی هم برای کار

 خارج از خانه تربیت نشده و هم کار در خارج خانه را بد می داند.

زن متجدد کیست؟ اشتباه در همین جاست. چون تیپ او با تیپ زن اشرافی امل خیلی فاصله دارد

 و حتی متضاد است غالبا چنین احساس می کنند که ذات یا کاراکتر این دو با هم متضاد است ولی

 این اشتباه رایجی است. حتی روشنفکران و بخصوص هنرمندان ما تیپ و کاراکتر را غالبا با

هم عوضی می گیرند و حتی مترادف خیال می کنند ! زن متجدد ما درست همان زن امل پولدار

سابق است که فقط تیپش عوض شده است، لباس و آرایش و مصرف و نوع سرگرمی و رفتار و

 آداب معاشرت و سلیقه اش فرق کرده است و گرنه سطح اندیشه و نوع بینش و عمق احساس

 و درجه خودآگاهی و رشد معنوی و مسئولیت اجتماعی و روشن بینی اعتقادی و وسعت جهان بینی

 و تکامل ارزشهای اخلاقی او، در هر دو تیپش یکی است. گرچه از بسیاری از قیدهای متعصبانه

 قدیم رها شده است ولی اشتباه دیگر نیز که رایج است، یکی انگاشتن رهایی و آزادی است.

 رهایی یک مساله عدمی است، جنبه منفی صرف است در حالی که آزادی یک مساله وجودی است.

 رهایی یک وضع است و آزادی یک خصلت، یک درجه تکاملی انسانی که با رنج و کار و آگاهی

و رشد کسب می شود. هر کس از یک قید (هر چند قید غیر انسانی و منحط) رها می گردد نباید

 سخاوتمندانه و سهل انگارانه لقب بزرگ و خدایی آزاد را برایش حرام کرد. باید دید که زن متجدد

 وقتی قیدهای منحط خویش را در تیپ سنتی و قدیم خود شکست و از آنها رها شد، به کجا رفت؟

 چه شد؟ در گسستن از این قیدها، زن روشنفکر به آزادی رسیده است و زن متجدد به بی قیدی !

 و فرق این دو همان است که در اختلاف میان آزادی و لاابالیگری می توان احساس کرد. زن

متجدد همان مخدره ی پوچ پولدار سابق است که در گذشته خود را در حجابی دروغین بنام دین

 پنهان کرده بود و حال در یک بی حجابی راستین به ادعای دروغین تمدن!  زن روشنفکر خود قیدهای

 منحط سنتی را نفی کرده و آزادی را در طریق تمدن، آگاهانه انتخاب کرده است. زن متجدد با همان

 عقده ها و کمبود ها و همان تظاهر ها و توسل های دروغین زن پوچ پولدار قدیمی برای عقده گشایی.

 او با نشان دادن جواهرش و این با نشان دادن اسافل اعضایش می کوشند تا پوچی وجودی خویش

را معنایی بخشند و بهر حال مساله ای داشته باشند که بتوان طرح کرد و جاذبه ای که بتوانند با

جلب توجه احساس کنند که وجود دارند. حال از این دو کدام زشت تر است، خود انتخاب کنید !

 

یا علی مدد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط حميد حسيني  | 

به نام آنکه همه دوستش داریم. . .

تجمل پرستی جزء خصوصیات اصلی اندیشه و روح غیر متمدن بدوی است. تجمل بدوی مدرن

 با بدوی غیر مدرن، فرق ندارد. تجمل پرستی نیاز روح های سطحی و فقیری است که از

زیبایی های روح و سرمایه های معنوی و چشم اندازها و انقلاب ها و عظمت هایی که در اندیشه

 و علم و هنر و ادب و فلسفه و پروازهای شگفت دل آدمی هست، محروم اند. این حقیقت را در

 مقایسه میان افرادی که از نظر رشد فکری و فرهنگی و اجتماعی، در درجات مختلفی هستند 

 می توان بررسی کرد. ملت ها نیز چنین اند. بر خلاف آنچه در وهله اول به ذهن می رسد

جامعه های عقب مانده بیشتر از پیشرفته ( آفریقا بیشتر از آسیا،آسیا بیشتر از اروپا و اروپا

 بیشتر از آمریکا) لوکس پرستند. در جامعه ما، زنان قدیمی بیشتر از زنان متجدد و زنان عامی

 بیشتر از زنان تحصیلکرده یا روشنفکر جواهربازند. بسیاری از خانم های تیپ علیه عالیه،

 خود را بصورت مجسمه ای می آرایند که بجای توالت (توالت = آرایش) خود را رنگ آمیزی های

 تند و چرب و غلیظی می کنند که فضایی به شعاع چند صد متر را اشک آور می سازند و

مخاط بینی آدم چاییده را به خارش دچار می کنند و وجودشان را به شکل پایه ای در میاورند

 که فقط برای این برپاست که از آن طلا و سنگ های زینتی و جواهر آلات سنگین وزن آویزان

 کنند و بچسبانند، چندان زیاد و پر زرق وبرق و مبالغه آمیز که همپای بوهای تند و تیز توالتش،

 سر و صدای جواهرش در فضا منتشر است. چراکه وجود بی بها و روح بی کرامت و زندگی

مرده ی گنگ و شخصیت بی بو و خاصیت خویش را که هیچ معنایی نمی دهد، می بیند و هیچ

 نشانه ای که بودنش را نشان دهد در خود نمی یابد و رنگی که به وجودش تشخص بدهد و از

 عدم متمایز کند، فاقد است و هیچکس حتی خودش، هیچگاه متوجه نیست که او هست. بنابراین

به ناچار، به زور سرمایه و قدرت و صنعت و افسون هنر و پیشرفتهای فنی در تقلید و تشبه به

 زیبایان از ما بهتران از احجار کریمه و اشیاء گرانبها و سر و صداهای جواهر آلات و رنگ و

 بویی تند و تیز، کرامت و قیمت به عاریه می گیرد و نام و نشان می یابد و وجودش که تجسمی

 از عدم است و تجسدی از پوچی و عبث، معنی و ماهیت پیدا می کند و به یاری این داشتن ها و

 توسل به این بودن ها، عقده گشایی می کند و کمبودها و حتی بی بود ها و نابودهایش را ترمیم

 می کند و خلاصه این بی همه چیز تحقیر شده ی مفقود با اتصال و انتشاب به آن چیزها ، هم

 چیزی می شود(حالا هر چه !) و هم با تشبه به این تعظیم شده ها، عقده حقارتش تخفیف پیدا

 می کند و برایش کم آزارتر می شود و هم با این ظواهر و علائم و آثار و اوصاف مصنوعی

اعتباری، در احساس و ادراک ها نه، ولی لااقل در چشم ها مطرح می شود و هست می شود،

چه روح آدمی از این سه محرومیت سخت رنج می برد و عقده دار می شود و اگر نتوانست از

 طریق طبیعی برخوردار شود بصورت بیمارگونه و مصنوعی و حتی انحرافی و گاه با فساد و

جنایت می کوشد تا عقده گشایی کند و بدست آورد یا به داشتنش تظاهر کند و دیگران و حتی خود

را هم فریب دهد. اینجاست که رابطه میان تجمل و عقب ماندگی دقیقا آشکار می شود و ریشه

 روانی آن و نقش روانی، طبقاتی و اجتماعی آن عمیقا دانسته می شود. درباره آن تیپ زنان

سرخاب سفیدابی که در سفره پارتی ها نمایشی خیره کنند از الماسو زمرد و یاقوت و فیروزه و

 مروارید و طلاآلات می دهند و یک ویترین جواهر فروشی را برسینه حمل می کنند و چند جعبه

 رنگ و چندین بطری عطر را بر سر و رو خالی کرده اند و این نمایشگاه سیار سرمایه و صنعت

 را در زیر خیمه مجلل حجاب، برای تماشاچیان اهل و گوهر شناس افتتاح می کنند که از این

 علائم درخشنده به اصالت خانمی، شرافت خانوادگی و حتی حرمت اخلاقی و قداست دینی و عزت

 و کرامت و نعمت و موهبت الهی سرکار علیه، پی می برند و همه فضائل ناداشته انسان را به

 فضل این داشته ها به ایشان ارزانی می نمایند و بدین طریق ایشان که عبارتند از هیچی در

وسط دو حلقه پدر و شوهر (که این دو نیز تمام شخصیتشان در جیبشان قرار دارد و تمامی معنی

 و فلسفه وجودی شان،موجودی شان) به یاری این وسائل خیره کننده ی جلب کننده ی ارزشمند

 و زیبا و برتری دهنده آن سه عقده حقارت را می گشاید. وی در برابر درخشش زنانی که با

جاذبه های شخصی، فکری، اجتماعی، اعتقادی، هنری و شغلی امکان تجلی جاذبه های زنانه

 و زیبایی های جسمی و جنسی خود را دارند، به محاق می رود و فراموش می شود و ناچار، با

 افراط در استخدام این سمبل ها و استعاره این ارزشها خود را تامین می کند، طرح می کند، اثبات

 وجود می کند، معنی وجودی و شخصیت ممتاز و نمایان می گیرد و مصرانه فریاد می کند که :

ایهاالناس من هستم، ایهاالناس من چیزی هستم !

 

یا علی مدد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت   توسط حميد حسيني  | 

به نام آنکه همه دوستش داریم ...

 

شيوه‌اي که در مبارزه اجتماعي براي اصلاح وجود دارد، برحسب بينش‌ها و مکتب‌هاي اجتماعي

 عبارت است از:

۱. روش سنتي و محافظه‌کارانه (تراديسيوناليسم، کنسرواتيسم):رهبر محافظه ‌کاراجتماعي چنين

 پديده‌اي را، با همه خرافي بودنش، حفظ مي‌کند چون سنت است و محافظه‌کار و سنت‌گرا، نگاهبان

 سنت است؛ چه، آن را شيرازه وجودي ملتش مي‌شمارد.

۲. روش انقلابي (اولوسيونيسم):رهبر انقلابي، به شدت و ناگهاني اين پديده را ريشه‌کن مي‌کند،

چون سنت، خرافه کهنه و ارتجاعي و پوسيده است.

۳. روش اصلاحي (رفورميسم) و تحولي (اولوسيونيسم):رهبر اصلاح‌طلب مي‌کوشد تا يک سنت را

 بتدريج تغيير دهد و زمينه را و عوامل اجتماعي را براي اصلاح آن، کم کم فراهم آورد و آن را

 رفته رفته اصلاح کند (راهي ميان آن دو).

استدلال منطقي محافظه‌کار اين است که:اگر سنت‌هاي گذشته را تغيير بدهيم، ريشه‌ها و روابط

 اجتماعي که در سنت حفظ مي‌شوند و مثل سلسه‌هاي اعصاب، اندام‌هاي اجتماع را به خود گرفته‌اند،

 از هم گسسته مي‌شوند و جامعه، ناگهان، دچار آشفتگي بسيار خطرناکي مي‌شود و براي همين

 هم هست که بر هر حادثه انقلابي بزرگ، آشفتگي و هرج و مرج و يا ديکتاتوري پيش مي‌آيد که لازم

 و ملزوم يکديگرند؛ زيرا، ريشه‌کن کردن سريع سنت‌ها ريشه‌داراجتماعي و فرهنگي، در يک جهش

 تند انقلابي، جامعه را دچار يک خلاء ناگهاني مي‌سازد که آثار آن پس از فرو نشستن انقلاب

 ظاهر مي‌گردد.

و استدلال انقلابي اين است که:اگر سنت‌هاي کهنه را نگه داريم، جامعه را همواره در کهنگي و

 گذشته گرايي و رکود نگه داشته‌ايم؛ بنابراين، رهبر کسي است که آنچه را که از گذشته به صورت

 بندها و قالب‌هايي بر دست و پا و روح و فکر و اراده و بينش ما بسته است، ناگهان بگسلد و

 همه را آزاد کند و تمامي اين روابط با گذشته و با خلق و خوي و عادات را ببرد و قوانين تازه‌اي را

جايگزينشان کند، وگرنه جامعه را منحط و مرتجع و راکد گذاشته است.

استدلال مصلح (رفورماتور) (که مي‌خواهد از نقطه‌هاي ضعف دو متد انقلابي و سنتي بر کنار ماند)

 راه سومي را پيش مي‌گيرد که تحول آرام و تدريجي است و اکتفا کردن به «سر و صورتي متناسب

 دادن» به يک امرنامطلوب، نه ريشه‌کن کردن آن و جانشين کردن سريع و بلاواسطه امري مطلوب.

اين متد مي‌کوشد تا جامعه را از رکود و اسارت در سنت‌هاي جامد نجات دهد، اما براي آنکه جامعه

ناگهان در هم نريزد و زمينه آماده شود،اندک اندک و با روشي ملايم و يا مساعد کردن تدريجي زمينه

 اجتماعي و فکري جامعه، به اصلاح آنچه هست دست مي‌زند و صبر مي‌کند تا جامعه، با تحول

 تدريجي، به آرمان‌هاي خود برسد. انقلابي عمل نمي‌کند، بلکه طي مدت طولاني و برنامه‌ريزي

 مرحله به مرحله، به اين نتيجه مي‌رسد.اما اين شيوه «اصلاح تدريجي»، غالباً، اين عيب را پيدا

 مي‌کند که، در طي اين مدت طولاني، عوامل منفي و قدرت‌هاي ارتجاعي و دست‌هاي دشمنان

داخلي و خارجي، اين «نهضت اصلاحي تدريجي» را از مسير خود منحرف مي‌سازند و يا آن را

 متوقف مي‌نمايند و حتي نابود مي‌کنند...

 

یا علی مدد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت   توسط حميد حسيني  | 

به نام آنکه همه دوستش داریم...

 

این دیالکتیک " سوردل" است. دیالکتیک سوردل دیا لکتیک بچه است، بچه وقتی که مادرش

 می راندش، دعوا و تحقیرش می کند ناراحت است و برای اینکه از حمله های مادر در امان

 بماند به خود مادر پناه می برد!  نژاد برتر، ملت برتر، و حتی آدم برتر برای اینکه قوم و ملت

 یا آدمی را به زیر مهمیز قدرت و تسلط خویش بکشد، تحقیرش می کند، به قدری مذهبش را،

 ایمانش را، ادبش را، فکرش را، شخصیت هایش را، گذشته اش را، همه چیزش را تحقیر

 می کند که او برای اینکه از مسیر تهمت و تحقیرهای او، از جایی که همیشه به وسیله او

 تحقیر می شود، فرار کند، به دامن خود او پناه می برد و خودش را به شکل او در می آورد

که دیگر در مسیر تهمت های او نباشد ! این است که بعضی چیزها برای فرنگی یک کالای

 مصرفی است اما برای ما یک کالای مصرفی نیست، یک چیز سمبلیک است. 15% تمام

 اروپایی ها از سمفونی کلاسیک لذت می برند. اما ایرانی ها ، همه شان لذت می برند !

اصلا َ از هر سمفونی لذت می برند! کی جرات دارد که لذت نبرد ؟! چرا ؟! برای اینکه آن

سمبل یک ذوق برتر است و یک ذائقه برتر و این جرات ندارد بگوید که من نمی پسندم.

 یک فرنگی به سادگی میگوید خفه اش کن، این قیل و قال است، سردرد می آورد. اما یک

 شرقی، ناچار تا آخر می شنود و باید" به به " هم بگوید و لذت هم ببرد و حتی اگر لذت نبرد

 پیش خودش خجالت می کشد. چرا؟ برای اینکه برای او جنبه سمبلیک دارد و نشانه ای

 از یک برتر !

اینها همه ، به خاطر این است که ایمان به خویشتن را، عوامل گوناگون، از آدم می گیرد و

 تنها چیزی که ایمان به خویشتن را برای آدم فراهم می کند، خودآگاهی است. یعنی در مرحله

 اول من بفهمم که مربوط به چه نژادی، به چه ملیتی، به چه تاریخی، چه فرهنگی، چه زمانی،

 چه ادبیاتی هستم و به چه افتخارات، نبوغ ها ، ارزش هایی وابسته ام. این یک بازگشت به

آگاهی خود است، به خود آگاهی .

 

یا علی مدد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت   توسط حميد حسيني  | 

به نام آنکه همه دوستش داریم ...

 

خودآگاهی چیزی است که دائما َ مرا از بیرون، از این مشغولیت های دائمی (که مرا قربانی خود می کند)

 به خودم فرا بخواند. مرا جلو آینه ،هر چند یکبار قرار بدهد تا من" خودم " را ببینم. هیچ کس نیست که

 تصور راستین خودش جلو چشمش باشد. حتی آنهایی که روزی سه چهار ساعت جلو آینه هستند،

یکبار هم خودشان را ندیده اند ! خودآگاهی بالاتر از آگاهی از فلسفه، آگاهی از علم، آگاهی از صنعت؛

 اینها آگاهی است نه خودآگاهی. یعنی چیزی که مرا به خویش بنمایاند، چیزی که مرا استخراج کند،

چیزی که مرا به خودم معرفی کند، چیزی که متوجهم کند که من چقدر ارزش دارم. هر کس به میزانی

 که به خویش ایمان دارد ارزش دارد.

چقدر ما را تحقیر کرده اند! نظام اجتماعی و تربیتی را نگاه کنید. از خانواده به بعد همین طور است.

 به قدری ما را تحقیر کرده اند که چیزهایی را به عنوان امکانات قدرت خودمان، برای خود، نمی شناسیم

که حتی بچه های حیوانات این قدر خودشان را عاجز نمی بینند! حتی از اینکه حرفمان را بگوییم، انتقاد

 کنیم، سئوالی بکنیم، عاجزیم. سراپای وجودمان ، عجز است. در تصورمان نمی گنجد که عرضه

 انجام کار کوچکی را داشته باشیم. این قدر نسبت به شخصیت خودمان بی ایمانیم و کوچکیم! و

مسلما َ نسلی و آدمی که خودش، خودش را کوچک بشمارد، کوچک هم هست. برای اینکه بتوانی

دیگری را بصورت برده خودت تسلیم کنی، اول باید تحقیرش کنی، به نحوی که خودش باور کند از

نژاد و ذات و خاندان پست است. آن وقت است که پستی برایش نه تنها چندش آور نیست، بد نیست که

 با تمام التهاب و آرزو و عشق و التماس می اید به بردگی تو و پناه می آورد به اربابی تو!

مگر ما را، ما دنیای سومی ها را چه کار کرده اند ؟ اول مذهبمان،زبانمان،ادبیاتمان، فکرمان،

گذشته مان، تاریخمان و اصلا َ نژادمان را و همه چیزمان را چنان تحقیر کردند و ما را به قدری

 آدم های دست دوم حساب کرده اند که ما نشستیم خودمان،خودمان را مسخره کردیم ! و در عوض،

 خودشان را آن قدر برتر و بالاتر و عزیزتر نشان دادند، به ما باوراندند که ما تمام تلاش و دعوت

و مبارزه مان برای نوکری فرنگ شد تا اینکه ادای آنها را در بیاوریم، شبیه به آنها حرکت کنیم،

 حرف بزنیم، راه برویم. حتی تحصیلکرده دانشمند ما از اینکه زبان فارسی را از یاد برده، افتخار

 می کند. این همه خریت ؟! آخر خریت هم نمی شود گفت که به خر توهین می شود ! آدم این قدر در

 بی شعوری افتخار بکند. در ندانستن ، در فراموش کردن ؟! خیلی عجیب است نه اینکه در فرا گرفتن

 زبان فرنگی افتخار بکند، در اینکه زبان خودش یادش رفته و بعضی چیزها را نمی داند، افتخار

 می کند. تا این حد عاجز و ذلیل !

ادامه دارد..

 

یا علی مدد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت   توسط حميد حسيني  | 

به نام آنکه همه دوستش داریم ...

 

به من می گوید: در قرن بیستم که قرن بی دینی است می توان از طریق دین به مردم و ملت خدمت

 کرد و جامعه را اصلاح کرد و تغییری اجتماعی داد و اندیشه ها را بیدار نمود؟

عجبا ! چه اشتباهی ! قرن بیستم به من چه ؟ روشنفکران ما، زمان تقویمی را با زمان اجتماعی

 یکی می پندارند ! از نظر تقویمی تمام انسانهایی که هم اکنون تنفس می کنند، معاصرند، در قرن

 بیستم زنده اند اما همه در قرن بیستم زندگی نمی کنند. اولین کاری که روشنفکر اصیل ( نه این

ترجمه های مقلد اطواری) باید بکند، این است که زمان اجتماعی جامعه خویش را تعیین کند.

 یعنی بفهمد که جامعه او درچه مرحله ی تاریخی و در چه قرنی زندگی می کند؟ در همین قرن بیستم

 بسیاری از جامعه ها هستند که وارد تاریخ نشده اند، در دوره قبل از تاریخ زندگی می کنند. بسیار

 ساده لوحانه است که خیال کنیم مثلا ً یک جامعه ای که هنوز فیودالیته در آن هست، هنوز

 مشکلاتش بیسوادی،عمومی یعنی نداشتن خط است و نداشتن قانون اساسی  ونهادهای اجتماعی

 مترقی و دمکراتیک، در قرن بیستم زندگی می کند و در آنجا از بوروکراسی و ماشینیسم و

 کاپتالیسم و طبقه پرولتاریا و لیبرالیسم و بورژوازی و اومانیسم و فلسفه پوچی و عصیان فلسفی

 و . . . دیگر مسائل خاص جامعه قرن بیستم حرف بزنیم. تاریخ جامعه من، بعنوان متعلق به

 این جامعه نسبت به تاریخ جامعه اروپایی، مسیری معکوس دارد. او از قرون وسطی به عصر

 طلایی تمدن و فرهنگ و عقل و علم رسیده و ما از عصر طلایی خویش به اعماق ظلمانی و

 مرگبار و مختنق قرون وسطایی !

جامعه قرن بیستم ؟! من به قرن جامعه خودم کار دارم، من ِ روشنفکر نباید فراموش کنم که نه

 در آلمان قرن نوزدهم هستم و نه در فرانسه قرن بیستم و ایتالیای قرن پانزده و شانزده. من در

 مشهد و تهران و اصفهان و تبریز و اهواز زندگی می کنم. این واقعیت است. رآلیست بودن

 یعنی همین. یعنی قضاوتهای اجتماعی را ( نه از روی آثار روشنفکران جهان) بلکه از میان توده

 مردم بیرون کشیدن، نه از متن کتاب، که متن مردم را خواندن. به من چه که قرن غیر مذهبی است،

 جامعه من یک جامعه مذهبی است. من، چه معتقد باشم و چه نباشم ( بعنوان یک بینش فلسفی و

 فردی) اگر روشنفکرم باید به این واقعیت عینی و اجتماعی و جامعه شناسی معترف باشم. بیشتر

 روشنفکران ما عقیده ی شخصی شان را با واقعیت اجتماعی خلط می کنند. در کار اجتماعی و

 سیاسی شان نیز جامعه را مخالف مذهب تلقی می کنند. روشنفکر واقع گرا، غیر ایده آلیست است؛

 یعنی کسی که عقیده ی درونی و گرایش مذهبی خود را با واقعیت عینی جامعه عوضی نگیرد.

 من می بینم که روح اجتماعی ملت من، مذهبی است و دیده ام که استعمار  و عوامل آن ، گاه

 بدان تکیه می کنند و گاه با آن بشدت مبارزه می کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت   توسط   | 

به نام آنکه همه دوستش داریم...

 

تنهایی چیست؟ اساسا تنهایی چیست؟ مسلما انسان در همه حالات ممکن است به تنهایی

 برسد. یعنی فقط وقتی که انسان را به گوشه ای می اندازند و در را بر رویش می بندند تنها

 نمی شود، بلکه گاهی در وسط زندگی و در متن جمعیت هم تنها می شود و یا اساسا ً 

هنگامی که رابطه ای با هستی پیدا می کند، احساس تنهایی به او دست میدهد. چند نوع

 تنهایی وجود دارد: یک نوع تنهایی مبتذل است. تنهایی مبتذل یک نوع عکس العمل روح

 بیمار است. کسی که دچار عقده های روانی سقوط اخلاقی یا سقوط عصبی است یا اصلا ً

 کمبود دارد از دیگران می ترسد و از جمعیت فرار میکند، این تیپ آدمها به گوشه ای می روند

 و تنها می نشینند.این نوع تنهایی یک نوع بیماری ست که ارزش بحث ندارد، این بیماری ها

را دکتر روانپزشک باید معالجه کند و البته بعد از مدتی هم خوب می شود، دوباره به جمع بر

 می گردد. نوع دیگر تنهایی که من به آن تنهایی متعال می گوییم تنهایی است که ناشی از

رشد روح انسان و بالا رفتن آن از سطح رابطه های عادی و روزمره است. گاهی تکامل روح

 انسان بجایی می رسد که از سطح روزمرگیها وجاذبه هایی که انسانهای معمولی را در بر

 میگیرد و مشغول می کند و لذت به آنها می دهد، اوج می گیرد. به میزانی که انسان از سطح

 معمولی اوج بگیرد، به خلوت می رسد. انسان به میزانی که به خودش توجه می کند و یک 

آگاهی درونی و وجودی می یابد، رابطه های بیرونی اش کم می شود و به میزانی که اشتغال

درونی و ذهنی پیدا می کند و درون گرا میشود،بیرونگرایی اش کم می شود. و یه میزانی که

 رابطه ماورایی پیدا می کند، رابطه روزمره اش کم می شود. اینها عواملی اند که یک انسان

 متعالی را به تنهایی و تامل در خویش می کشاند. اما یک نوع سوم تنهایی هم وجود دارد و

 آن تنهایی مصنوعی است. در اینجا یک نوع تنهایی مصنوعی را به انسان تحمیل میکنند مثلا ً

 انسان را گوشه ای می اندازند و او را در این حالت رها میکنند. هنگامی که بخواهند انسان را

 از همه نیروها خالی کنند تا به سادگی بتواند رام شود، ابزار شود، یکی از موثر ترین روش ها

تنها کردن اوست. اگر رابطه ای نباشد یعد از ده پانزده یا بیست روز به تنهایی مطلق می رسد.

روح هم درست مثل بدن است، همان طوری که بدن مقاومت و حرارت خودش را از همین مواد

 غذایی می گیرد که هر یک ساعت و یا دو ساعت یک مرتبه می خورد روح هم در رابطه با

 انسان هاست که که گرم و داغ و نیرومند میماند. در آنجا فرد به تنهایی مطلق می رسد،

چون در آنجا سکوت مطلق است. بعد آن شکل و آن شرایط را به وی تحمیل میکنند، زیرا در

 این سکوت همه جهات برایش مساوی می شود، هر کاری برایش ممکن می شود، هیچ چیز

برایش بد نیست. تجربه نشان داده که در این حالات، درونگراها دیرتر به تنهایی می رسند.

انسان هایی که می توانند ساعتها تنها بمانند و با خودشان فکر کنند بیشتر از انسانهای

بیرون جوش و مردم جوش و جامعه جوش، در برابر تنهایی مقاومت می کنند. علت آن اینست

که درونگراها تغذیه درونی دارند، این است که بیشتر مقاومت میکنند. نکته دیگری که در تمام

 دنیا تجربه شده است، یعنی مربوط به یک نقطه و مکان نیست این است که مذهبی ها

بیشتر مقاومت می کنند تا غیر مذهبی ها. بی دین ها زودتر به تنهایی و این ضعف دلخواه

می رسند .

 

یا علی مدد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت   توسط حميد حسيني  | 

به نام آنکه همه دوستش داریم...

انديشيدن، خواندن، نوشتن، پرستيدن، ارادت ورزيدن، عصيان کردن، تنها بودن، رنج کشيدن،

 ايثار کردن، قرباني کردن، گريختن، صبر کردن، خيالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدين شاه)،

 به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن)، درستي مطلق بودن و دروغ هاي شيرين يا سودمند

 گفتن (ملامتيه)، صلح کل بودن و جنگ زرگري کردن، همه را هيچ انگاشتن و همه را محترم

 داشتن، مهاجرت کردن، توي تاريکي اتاق در يک نيمه شب زمستان تنها سيگار پک زدن، نشستن

 و رقص شعله هاي جادويي آتش بخاري را تماشا کردن، شمعي را در کنار آينه يي روشن کردن،

 نيمه شب هاي باران خورده در خيابان هاي خلوت شهر تنها رانندگي کردن، توي راه پله ها به

 جناب آقاي... يک اردنگي جانانه زدن، با آقاي دکتر... دست دادن، هر چند سال يک بار چند

ماهي را به قزل قلعه رفتن. غروب خورشيد را در آن سوي سن تماشا کردن، آقاي دکتر... را که

 مثل دم جنبانک (صعوه) راه مي رود يکهو پخ کردن، در هر شبانه روز دو ساعت يا سه ساعت

 به خلوتي پناه بردن و به خود انديشيدن، دچار نصايح مشفقانه عقلاي خاطرجمع ابله نشدن. از ديد

 و بازديد و دعوت و منقل از زير کرسي برداشتن و گذاشتن و براي منزل خريد کردن و براي اقوام

 سوغات تهيه کردن و شرفياب شدن و در برابر شوخي هاي خنک آقاي رئيس مجبور به لبخند

 شدن و نظام وظيفه خدمت کردن و خانم آقاي دکتر... را ديدن و مبتلا به ترشا شدن و با آدم خسيس

 دو پولي مثل دکتر....همسفر شدن و جزوه هاي درس هاي آقاي.... را نوشتن و سخنراني هاي

 علمي آقاي دکتر... را گوش دادن و افتتاح کردن جلسه را به وسيله دکتر... و... ديدن و با آب و

 نمک و صابون يک دست تنقيه کردن و با بچه مزلف هاي لوس نجس خنگ بي شعور بيسواد

 بيمزه بي همه چيز که يعني موج نو، يعني آنارشيست، بحث علمي کردن، گير سوال هاي پسرهاي...

 افتادن و ت را گرفتن و کشيدن و مبتلاي تعريف هاي خانم... شدن ، تا ديدي که يک مرتبه

 اين دکتر... است که راجع به مقام حيرت در عرفان با تو صحبت مي کند و تو هم هيچ راه

 گريزي نداري، خود را يکهو تو حوض آب انداختن. اگر يک سال ديگر هم به آخر عمر نمانده

 باشد آن را در لاکرواي پاريس، کنار کليساي زيبا و آسماني دولاشاپل زندگي کردن و بار ديگر

 طعم آزادي را و آزادي را و آزادي را چشيدن، نم اشکي و با خود گفت وگويي داشتن، به

ماسينيون عشق ورزيدن، آن فرشته تنها را در اعماق سنگين گور آبي اش تنها نگذاشتن، گاه

 گريستن و هيچ گاه نناليدن، بي نياز بودن، خود جزيره خويش شدن. از کنار پنجره ات جنب

 نخوردن، به زور و زر و زن از راه برنگشتن. در راه نماندن، با بودا و لو و ارنست گالوا

 و عين القضات همداني و کلود برنارد خودم و آناتول فرانس فرانسوي و رزاس سوئدي رفيق

 بودن، محشور بودن، هرگز تسليم روزمرگي نشدن، هرگز کارمند دولت نشدن، ناظم نبودن،

  به کتاب و قلم و تنهايي و غم و بي نيازي و پارسايي و بي باکي و غرور و فلسفه و شرف

 و بزرگواري و ايمان و آزادي و مردم و هنر و عرفان و خدا و دوست و تامل و سکوت و

 تحمل و... وفادار ماندن، از تاريخ علي، از جغرافي کوير، از آسمان ماه، از نقاشان لاکروا،

 از مجسمه سازان رودن، از شاعران مولوي، از عارفان عين القضات و حلاج، از شهرها

 پاريس، از جنگل ها بولوني، از ساختمان ها معبد، از موسيقي ها سونات مهتاب گاستون دفين،

 از گل ها هوما و از اشيا شمع و از پرندگان طوطي تاگور و از غذاها بيفتک و از نعمت ها

قلم و از رنگ ها خاکستري و از بازيچه ها فندک و از مخاطب ها دفتر و از آرزوها آزادي

را برگزيدن، وطني چون غربت من و پناهي چون خلوت من و بيهودگي چون زندگي من و

 خواهري چون بتول مزيناني من داشتن و آينده او را که چون آينده برادرش است به نيروي

 دعاهاي نيم شبان از باران استجابت هاي خدايي سيراب کردن. اينهاست مصدرهاي ساده و

 مرکب دستور زبان زندگي کردن من.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت   توسط   | 

 ترجيح می دهم که صراحی های الماس احساسم، انديشه هايم، معانی طلای کلمات اهورائيم را که رنگ

و طعم وحی دارد و لطافت الهام، همواره تا مرگ من پنهان ماند و حتی بشکنم و بدست اين نگاه ها و

 فهم های پير ُسرفه ای مسلول خر نيفتد. . . علــــی شریعــــتی

 

و    سی و یک سال گذشت . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت   توسط حميد حسيني  | 

به نام آنکه همه دوستش داریم...

 

رنجی که همیشه آزارم میداد اکنون به نهایت رسیده است.چنان رشد کرده است از هستی من بزرگتر

شده است و احساس می کنم که در زیر فشار هر روز سنگین ترش دارم به زانو در می آیم. بسیار

نزدیک است.مرگ و جنون را در یک قدمی خود می بینم. سخت تنها مانده ام. چه سخت است تنهایی

در انبوه جمعیتی که از همه سو مرا احاطه کرده اند. از تنهایی و سکوت وحشت داشتن و از ازدحام

وغوغا خفقان گرفتن.

دولت بر همه جا مسلط است. همه چهره های زندگی را او نقاب زده است. همه جای اجتماع را

اشغال کرده است. تنها کسانی که با او همسازند گامی می توانند برداشت. دیواری قطور در برابر من.

آخوند بر همه جا مسخر است.توده در دست اوست. متن مردم را به صورت لایه رسوبی ضخیم سیل

ساخته است. سفت و نفوذ ناپذیر و منجمد.

و روشنفکر! چه بگویم چه کرده است ،کیست؟ مقلد متعصب بی تعصب و بی سواد و بی همه چیز،

عنتر اطواری ِ بد ادای ِ دست آن لوطی فرنگی! جای دوست و دشمن را هر جور که صاحبش تعیین

می کند نشان می دهد. پر باد ،پر ادعا ،ناشی ، هرهری مذهب ،بی شخصیت، بی شرف ، بی شعور،

آلت دست ،آماتور، عمله آماتور ظلمه.

زنان شان! عروسک های خنگ و بی شعور و بی احساس و لوس و بی وزن و سبک مغز و

خنک دل و جهان بینی شان تا بالای زانو و ایده آلشان محصور در اسافل اعضاء. ظاهرشان شبیه

گارسون های مونث فرنگی ، دختران استخدام شده ی باشگاه ها و دانسینگ های اروپایی و

باطنشان ملاباجی های کنجکاو ِ تهمت زن ِ بد دل ِ حسود ِ پست اندیش ِ غیبت کن ِ فضول ِ عقده داری

که کارشان توی مغازه ها پرسه زدن برای خرید است و توی خانه ها نشستن و از این و آن

حرف زدن و بافتن و ساختن و بد گفتن و به در همسایه کار داشتن. ببیچاره زن فرنگی چه ننگی

که اینها خودشان را مقلد او می دانند! و در احساسات از او بالاتر! نه شرقی اند نه غربی،

نه زن اند نه مرد ، نه همسر خوب اند نه معشوق خوب، نه عقل دارند نه دل، هیچ، پوچ.

شصت هفتاد کیلو گوشت و دمبه ی پودر نشده ی رنگ شده ی صداداری هستند که فقط بدرد دید زدن

جوانک هایی می خورند که زیر ابرو برمی دارند.

و مرد هایشان! همان زن ها که در فوق ملاحظه کردید با مختصر دستکاری در لباس ها تبدیل

می شوند به مرد به اضافه تن صدای بم که غالبا ً هم به زور بم می نمایند.

و روشنفکران مذهبی! همان آخوند های اسبق اند که به جای اصول کافی و بحار الانوار حالا

از روزنامه کیهان و اخبار خارجی منبر درست می کنند و از روی کتاب تاریخ طبیعی دبیرستان

درباره اتم و تکامل موجودات و رد نظریه داروین و انطباق علوم جدید با قرآن در آیه انشقاق

آسمان درباره فقط آپولوی 12 آمریکایی ها سخنرانی مذهبی به طریق سینه راما و تکنی

 کالرایراد می فرمایند.

و سیاسی های انقلابی !

همان زن ها و مردهای غیبت کن عقده دارند با این تفاوت که آنها از حسن وحسین و مهین وشهین

حرف می زنند و دروغ می بافند و تهمت می زنند در باب مسائل جنسی یا سر و وضع! و اینها در

باب مسائل سیاسی و اوضاع ! هر که دروغگوتر و بددهن تر و در اتهام تندتر، انقلابی تر!

علما و نویسندگان !

دسته بندهای بی سواد و توطئه گر و دزدی که اعلم علمایشان یک زبان انگلیسی اصل چهاری

بلغور می کنند و حرف های گنده گنده ی امروزی مد امروز ورانداز می کنند و این از آن و آن از

این تعریف می کند و هر دو به دسته های دیگری نقد می زنند و مجله دارند و برنامه رادیو ، و

تلویزیون وزمینه سازی که هفته ای یکبار برای هر کدامشان یک مصاحبه ترتیب دهند و از یک

جعلق چس فیلی که سر مقاله اطلاعات بانوان را نمی تواند درست قرائت کند می پرسند : خوب ،

شما که از بنیانگذاران شعر نو هستید و صاحب مکتبی تازه در شعر جدید ، آیا معتقدید که شاعر باید

مسئولیت داشته باشد یا خیر ؟ آیا شعر فارسی راه خود را به سوی تکامل می پیماید یا توقف و

حتی انحطاط ؟ آیا هنرمند باید تعهد اجتماعی را قبول کند یا آزاد باشد؟

حالا من مانده ام معطل و مردد که چکار کنم؟ قالب های آدم ها همه تعیین شده و مشخص است.

و من نمی توانم خودم را در هیچکدام بگنجانم. در بیرون این قالب ها تنها مانده ام...

 

یا علی مدد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط حميد حسيني  |