|
زندگي يعني ايمان ، هنر ، دوست داشتن و آزادي
|
به نام آنکه همه دوستش داریم ...![]()
آنچه میخواهم بگویم یک درس است ، سخنرانی و مجلس آرایی نیست. یک مسأله علمی است که مسائل
اجتماعی از آن منشعب می شود و آن این است که در مذهب (منظورم غیر از مذهب سنتی و موروثی
است،چه همه مذهب های سنتی مثل همند. زیرا به نظر من ، چیزی که ناآگاهانه ، ارثی و تکراری و
برحسب عادت باشد ، هر اسمی داشته باشد ، فرق نمی کند چه شیعه چه سنی چه اسلام چه بودایی.
در جهل درجات وجود ندارد) انسان دارای یک برتر و شریف تر از همه پدیده های طبیعی است.
این هم حرف مذهب است ، هم حرف اگزیستانسیالیسم و هم حرف سارتر است و یک ادعای
مذهبی نیست ، خود سارتر هم با اینکه به خدا معتقد نیست، انسان را یک ذات کاملاً جدا از همه
موجودات طبیعی می داند. او را غریبی می داند که ازآسمان بریده ، سرنوشتش به خودش واگذار شده
و خودش سازنده تقدیر خویش است ،خالق خویش است ومسلط بر طبیعت و تسخیر کننده قوای
طبیعت است، بر خلاف موجودات دیگر ...
می بینیم که در اینجا مذهب و همچنین اومانیسم ، اصالت انسان و همچنین اگزیستانسیالیسم به یک حرف
می رسند و آن این است که انسان یک ذات اشرف از طبیعت و عالم فیزیک است. به اصطلاح اسلام ، که
عالی ترین تحلیل ها را از انسان به عمل آورده ، بگونه ای که در هیچ مکتب اومانیستی افراطی هم
بشریت در این حد تجلیل نشده ، به این عنوان که ، انسان خویشاوند خداست ، شبیه خداست ، نماینده
خداست و جانشین خدا در عالم طبیعت و نیز همه موجودات و همه قوای طبیعت در تسخیر انسان است و
همه فرشتگان خداوند در برابر انسان به سجود و به بندگی تسلیم اند. یک چنین " آقا " ست در عالم و
کارش؟ درست کاری که خدا در عالم وجود کرده و می کند ، او می تواند شبیه آن را در عالم طبیعت بکند.
چه کار؟ خالق بودن، آگاه بودن، تدبیر کردن، انتخاب کردن و آزاد از همه جبرها بودن.
یک چنین موجودی که دارای ارزش های خدایی و ذات خدایی است، دنبال زندگی روزمره می افتد و این
قاتل هر انسان زنده ای است. منجلابی است عزیزترین ارزش های خدایی انسان ، هر روز فرو می رود.
آدم در همان دور احمقانه زندگی ، زندگی روزمره، زندگی تکراری، زندگی دوری، همان زندگی دوری ای
که بر همه زندگی ها، از آمیب ها و میکروب ها گرفته تا جانوران و نباتات، حاکم است می افتد. دوری که
در آن، دائم بخورد، بخوابد، بلند شود، کار کند برای اینکه بخورد، بخورد برای اینکه کار کند، کار کند
برای فراغت، فراغت برای کار، تولید برای مصرف، مصرف برای تولید، بطوری که هر کجایش را بگیری،
همه دور است. درست مثل خر خراس (به قول علی) صبح راهش می اندازند، با کوشش و تلاش حرکت
می کند، می رود و می رود، غروب می بیند سر جای صبحش است. دور، دور، دور. این دایره معیوب،
سرگذشت آدم است در گذشته و حال، متمدن و وحشی، شرقی و غربی. در این دور باطل آدم احساسات
مخصوصی هم پیدا می کند، نیازها، عقده ها، ایدهآل ها، حسدها، کینه ها، عشق ها و دردهای
مخصوص، در حدی که برای آدمی که اندکی آگاه باشد، چندش آور است. گاه می بینید آدمی با یک
اهمیتی پیش شما می آید و می خواهد درد دل کند، ناله کند، با یک هیاهو و زمینه سازی و
اعجابی سخن از دردی می گوید که واقعاً مضحک است و بر بلاهت این بدبخت باید خندید !
اگر مجموعه چیزهایی را که در شبانه روز آرزو می کنیم، در زندگیمان از آنها لذت می بریم و یا
آرزوی داشتن آنها را داریم و یا نسبت به به هرکس که آنها را دارد حسد می ورزیم و یا غبطه
می خوریم و همواره در تلاش بدست آوردن آنها هستیم (اگر مجموعه اینها را ) روی یک صفحه کاغذ
بنویسیم و در یک حالت آگاهانه به آن نگاه کنیم، از ترکیب خودمان بیزار می شویم، از قیافه خودمان
بیزار می شویم، از هیکلمان، از وجود خودمان، از زندهبودنمان متنفر می شویم ...
یا علی مدد ...![]()